خرید بک لینک
چقدر بعضی مردم ، تهوع برانگیز هستند بی مسئولیت نسبت بهم همیشه برا سرویس قبل از موعد حاضر هستیم امروز آسانسور ایراد داشت و ای وای من فدای پاهای کوچولوت بشم تا از ایستگاه پله رسیدیم سرویس رفت خانم همسایه که دخترش هم تو این سرویس هست گفت الان خانم خ رفت بهش شاکی شدم کاش میگفتین یه دقه صبر کنه تا الان دوسه باری شده سرویس معطل دختر این خانم شده من خودم رفتم در خونه شون دنبال دخترش و سرویس نگه داشتم اما این "زنک" حتی به خودش زحمت نداد یه آیفون بزنه خونه ما اخر سر قبل تماس به آژانس زنگیدم راننده سرویس و شاکی شدم گفت خودم میام دنبالش برا من مشکلی نبود آژانس میگرفتم و میرفتم باهاش دردم ازینهمه بی تفاوتی و بیخیالی مردم به ظاهر همسایه هست... قطعا تربیت خانوادگی اینها اینطور بوده قطعا نسبت به اعضا خان

برچسب: مهربانتر, نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

امروز روز خوبی نبود

اتفاقات و بگو مگوها یکی پشت دیگری...

نماز میخوندم میبینم گوشیم برداشتن از نت م استفاده کنند...

نمیدونم چم شد دستپاچه شدم ، میگن کاری ندارم ک فقط میخوام یه مطلبی تو نت بخونم...

خیلی حس بدی بم دست داد...

نوشتنم اینجا برام خصوصیه...

اه...

تلگرامم تو هیچ گروهی جز دوسه چهارتا بیشتر عضو نیستم...

کنجکاوی نمیپسندم اصلا ا ا ا

چرا ما انقدر به یه وسیله وابسته میشیم؟ شده حریم خصوصیمون

امشب امنیتش متزلزل شد

برچسب: نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

دیشب رفتم برا خرید چکمه چندشب قبل گذرم افتاد 17 شهریور و و تو یکی از پاساژهایی ک بدک نیست، چکمه ای مورد پسند واقع شد اما تردید داشتم و نگرفتم، همون چکمه از خیابون دانشگاه قیمت گرفتم تقریبا 50 تومن گرانتر بود... یاد کفاشی های تبریز افتادم...بوی چرم اصلش دیوانه م میکرد... دوست داشتم کفش بگیرم...کفش بگیرم و ازین گرفتن حظ میبردم انگار موجود زنده ای میگرفتم... اما فروشگاهای مشهد اصلا به دل نمیشیند، گرچه پرزرق و برق و لوکس هستند اما فروشنده هایش و حتی کفشهایش اصالت تبریزی ها را ندارد... یک آجر کفاشی های آنجا می ارزد به صدها پاساژ آلتون و خیابان دانشگاه و جنت مشهد... دیشب چادر چاقچون کرده رفتم بازار... فروشنده م ازیندست اقایانی بود که با دخترهایی که به اصطلاح پا بدهند میانه ی خوبی داشت ...دو دختر

برچسب: نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

خدایا

نوبره والا

میون میلیاردها ادم از ابتدای خلقت

124هزارپیامبر و 14 معصوم آفریدی

باقیشون شدن بلای جون هم...

مخلوق کم بود؟ حالا چرا آدم آفریدی...

ناشکری نباشه یه وخ

مرسی که عمرمون کوتاس...

مدت زمان کمتری از هم رنج میبریم...

دمت گرم

برچسب: خدایادمت,آفریدی؟, نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

تعریفی زیاد هست از دیروز پیش مامانینا بودم خوش گذشت... امروز به همراه آبجی نمایشگاه کتاب رفتم یکی از دوستان قدیم دوران کارشناسی دیدم ، ابراز خوشحالی و گله داشت ...میگفت واییی فلانی چه تپل شدی به حدی ناراحت شدم ، به تقلا افتادم ، " فاطمه به خدا واس خاطر لباسمه و اینکه چادر دارم ، مث پنگوئن شده بودم... پنگوئن تپولی... بعد به دلیل شبهاتی ک واس ابجی پیش اومده خواهش کردم رفتیم پیش یه کارشناس مذهبی تو نمایشگاه... یه اقای روحانی متشخص و فوق العاده صبوری بود آبجی مدام شبهاتش مطرح میکرد و اصلا فرصت پاسخگویی نمیداد به اون اقا... مرد پخته ای بود، فوق العاده صبور و متین... منتها من پیش اون اقا معذب بودم... مدام ناخنهام پنهان میکردم...منتها لبهام و رنگ روسری نمیشد کاری کرد... آبجی مدام سوالاتش مطرح میکرد

برچسب: نمایشگاه, نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان از من آزرده دل کی دگر بینی نشان رفتم ک رفتم.... علیرضا افتخاری میخونه در کنارش دارم فیزیک نوترون میخونم... همزمان با ایشون در مورد معاد گپ میزنم در کنارش راجع به جلسه امروز با اون کارشناس مذهبی صحبت میکنم.... بم میگن من به تو افتخار میکنم انقد متفکر و باهوشی... اولش کمی چاق شدم ازین تعریف دستشون گذاشتن دو طرف صورتم و خیره به چشمام نگاه میکنن و میخوان راجع به پوشیدن چادر نظرم مثبت کنم... ای دل ساده من... چرا من فکر میکنم تمرکز ندارم؟ طفلی مغزم چی میکشه از دست من... یک سر و هزار سودا دارم... مث وقتی هست بخوای خوراکی اماده کنی و طعم هایی که باهم جور درنمیان بریزی تو ماهیتابه و انتظار طبخ یک غذای بی نظیر داشته باشی... نشد ک ... چندقه ای رفتم یه کانال بزنم واس

برچسب: نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

آسمان امروز ابری و مه آلود هست...

آمده م کنار پنجره کمی هوا بخورممم

لمیده م روی مبل و نگاهم به پارک خورشیدی هست ک با این حجم مه، نادیدنی هس...

چقدر دلم میرود برای این خنکی کنار پنجره

کم کم حس میکنم سرما از گردنم نفوذ میکند به تمام بدنم... پاهایم یخ کرده...

این هوارا برای قدم زدن و شنیدن موسیقی دوست دارم...

همش صدای باران در ذهنم میپیچد... اینهمه تعلل برای چیست...

ببار ای آسمان ن

برچسب: نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

امیدوارم بتوانم سر قول و قرار با خودم بمانم...

اگر بخواهم مثل آدمیزاد شروع به خواندن و تحقیق کنم بایستی نوشتن و وب و اینستا و ... را ببوسم بگذارم کنار...

اگرم خواستم بنویسم در حد نوشتن و ثبت موقت خواهد بود...

لعنت به این روزگار...

خیلی سعی میکنم حاشیه ای برای مغز در حال تربیتم پیش نیاورم ...برای پرورش همان تمرکز از دست رفته...

مدتها بود وابستگی م را گرفته بودم از موسیقی...

اما این دوهفته منم و هندزفری ک همدم لحظات روز و شبم است...

برچسب: نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

الان رسیدم جلسه بدنم مث بید میلرزه تجربه تلخی بود و خداوند نگهدارم تو مسیر ماشینی نشستم که مسافرکش نبود یک آدم نا

برچسب: نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

چه روز عجیب و پرمخاطره ای بود امروز

الان تو امام زاده هستم

ماشین خراب شد و ما دو ساعتی همدردمردم کرمانشاهیم...

پلیس واس سبقت غیرمجاز ایست داد و ماشین دیگه روشن نشد

پلیسه عذاب وجدان گرفته بود

همش میگف توروخدا بیاین تو ماشین ما

گرمه

مام نرفتیم

عوضش بندگان خدا پیاده شدن و تو هوای سر کنار ماشین ما ایستادن تا امداد خودرو اومد...

صبح با دزد شبم با پلیس

چه روزگار غریبیه

میگم میون اینهمه تضاد...

کاشکی بال درمیاوردم پر میکشیدم سمت یک دوست....

برچسب: نویسنده: حسین شریفی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:59

صفحه بندی